تبليغاتX
المیرا
ایران
يادداشت های سياه .::
چه كسي بگوييد،كيست؟
آنكه توان بيان آن كفر دهشتناك را دارد
كه نياز را به حس تعلق انكار كند ؟
چه كسي بگوييد،كيست؟
آنكه سر به سر كشي داشته آمده از لشكر رويايي از وهم آنكه¬اي
كه در آن هيچ و هرگز هيچ كس،هيچ كس نباشد
آنكه محتاج تبسم و لمس شكوفه و درك شكوفه بنفشه نيست ؟
روزهاي ارديبهشت ساعت هاي بازگشت آدميست
به خود و از خود باز به خود و از اين خويشتن آكنده از مهر به خداي خود
پيش از آنكه بادهاي سوزان تيرماه گلبرگ هاي بنفشه را بسوزاند
پيش از آن،
كاش كمر به كشف راز چرايي شكفتن ببنديم!
روزهاي آخر بهمن سرد ذهن را بايد پاك كرد،آماده به خاطر سپردن
تا در روزهاي آخر فروردين به ياد بياوريم آنها را
و بدانيم سخت؛حرمت روزهاي اول ارديبهشت را
كاش در روزهاي فروردين،روزهاي ارديبهشت
به چرايي طلوع در يك روز بهاري بيانديشيم
آرزوي لب روي لب هاي بنفشه¬اي گذاشتن
شايد
شايد براي آنها كه از شدت دهشتناكي زيستن ابزار پرور مرده اند
سخت ابلهانه باشد
پيش از آنكه بروم،بروم از اينجا
به هركجا،به هر كجا!
بهشت يا دوزخ
دوست دارم وحشي باشم،زندگي كنم!
با چه كسي مي¬توانم بگويم،كه مي¬خواهم باشم
همينجا
مي¬خواهم باشم
پيش همين بهارهاي فاني،همين زمستان¬هاي سرد و سخت
باري،مي¬خواهم باشم
و شايد بي پاسخ گذاشتن قانون زيستن به اين آرزو،اين خواسته
آخرين مكر دنياي از رمز آكنده من باشد
كه هرگز نفهميدم،تا امروز!
شكفتن يك جوانه شمشاد روي فرداي من چه تاثير شگفتي دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:30  توسط المیرا | 
يادداشت های سياه .::
ارزشمندترين،گرانبهاترين شادي ها در سخت¬ترين،زجرآورترين لحظات ياس نهفته تنها،تنها آنكه صد سال پيراهن شب،افق چشمانش بوده ارزش يك لحظه طلوع را مي¬فهمد! لحظه¬اي كه ساعت¬هايش را ساكنين شهر آفتاب نمي¬شناسند! اگر براي پژواك سپيده دم فردا آرزويي داشته باشم خواهم گفت زير گوش قاصدك هرگز ساعت¬هايم را به فراواني لبخند مبتلا نكن شب يلدا،بلند،سياه خاطره انگيز زيرا چشمك آفتاب رنجور فردا صبحِ كوتاهِ يلدا نه،ثروتي كم بها نيست! هيچ و هرگز از «سركشيده بالا بلندي» راه قله نناليدم آنقدر كه رنج بالا رفتن هست آن سوي قله لذت پايين آمدن هست بي هيچ شك؛ به لطف جبر طبيعت! پس بناليد و بياييد،هر چه سختي كه راه قله¬ي سعادت زندگي تحمل سختي¬هاست
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:24  توسط المیرا | 
يادداشت های سياه .::
نگاه كن؛ صبح روز چهاردهم ارديبهشت روي شاخه¬ي سيب،پنج سيب پنج مرد،گرسنه روي دوش خاك! پنج مرد،پنج لطف خاك پنج مرد،پنج لطف آب و خاك و آسمان و خورشيد پنج مرد،پنج لطف باغبان نگاه كن؛ عصر روز چهاردهم ارديبهشت روي شاخه¬ي سيب، سيبي اما نيست! عصر روز چهاردهم ارديبهشت يك مرد زير خاك خوابيد! پنج سيب در دست چهار مرد كه يكي سيرتر شده و بيگمان،سيبي از سيب¬ها حق كسي نبوده نگاه كن؛ عصر روز چهاردهم ارديبهشت آنچنان مغرور مردي كه لطف آسمان را تحميق كرد و هوش طبيعت را نيز و حاكميت باغبان را هم پنج سيب در دست چهار مرد چراكه فقط يكي از مردها قوي¬تر بود روز پانزدهم ارديبهشت،صبح خوب مي¬داني،قانون زندگي چيست! هر كجا مردي دو سيب داشت،روي زمين ايستاده مردي سيبي ندارد،زير زمين خفته براي هميشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط المیرا | 
يادداشت های سياه .::
گذشته شايد بتي باشد كه براي زشتي ميپرستند، براي غمگساري. گذشته ليوان براق و زيبا و كمر باريك شراب تلخ و غمبار خاطرات است. شگفتي از خودم كه با عشق به شادماني و سر خوشي به سوي غم حركت ميكنم. نميگويم به سوي غم حركتم ميدهد، يا ميدهند، حركت ميكنم، خواستم و نخواستم! اين دو واژه معناي ژرف انسانيت است

وقتي به تمامي درك شوند از دانستن به عمل كردن برسند انسان متولد ميشود پس از تولد، دوباره باز و اينبار با لبي خندان، چرا كه به تمامي قدرت درك و اثر گذاشتن دارد. اطمينان و يقين قلبي كه گذشته چيزي نيست جز حاصل من، گذشته تابلوي ذوق لحظه هاي من است و اينك شگفتي از تاثير خودم، چه كردم؟ و شادماني در لحظه هاي افسردگي در لحظه هايي كه به مفهوم نگون بختي ميرسم اين شادماني قلبي كه خودم رسيدم نه شياطين نه فرشته ها خودم بودم و خودم اگر خوبم ، اگر بدم اين منم، خودم، باور نكردن حقارت اگر اين دروغي بيشن نيست و حقيرم اما اين انكار برايم چيزي دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:26  توسط المیرا | 
يادداشت های سياه .::
وقتي به انجام گل سرخ بيانديشي، بايد بميري، بمير كه ديگر از تو نخواهند گفت و خيابان نخواهد انديشيد، كجا رفت شاعر در به در كه شعرش را در ابتذال بازار به حراج نگذاشت چه كسي خواهد شمرد‌، قدمهاي اين همه شاعر بد نام را هر روز؟

كه از شدت بي نامي در رعشه ي بازار گمند نه غزلي، نه وزني، نه قانوني، نه حتا خط سياهي براي نشاني. شعر ميآيد و در يك قطره اشك به پايان ميرسد و تو در ضيافت مرگ، غرق در لذت، به رقت جاودانگي خيابان نميانديشي، سرانجام همين بود .... تو رفتي ، به همين سادگي نه آسمان براي تو گريست و نه حتا ثانيه ها به احترامت لحظه اي درنگ كردند مرگ آنقدرها هم سخت نبود

چه! سهلتر از زيستن، تو خواستي و رفتي، سنگي يادگارت نخواهد بود و ديواني، پر از وزن و قانون يادگارت نيست. شايد شعر تو روي كاغذ تنها براي گرم شدن جانت بود، اين دم آخر بسوزان اين درد واره هاي زيستن را، اين نشانه هاي ديدن را، كور باش، تنها براي لحظه آخر اهميتي نخواهد داشت، پس از تو گل سرخي اشكي بريزد .... يا فكرت، اين تنها قداست باقي را در آتش ناداني بسوزانند. مرگ حق نبود، به حق كرديد! تو و تصميم شب آخر در بستر گلبرگ رز فولادي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:38  توسط المیرا | 
 

پشت دیواری که نامش زندگیست (خانه) دارم ...

هر صبح در جستجوی یک در . یک روزنه . حتی ...

از شرق تا میانه راه غرب . میروم


اما غروب میرسد و

افسون گم شدن خورشید در پشت تیغه ی دیوار ...

پاها ..چشم ها .. و آرزو هایم را در ذره زمان محصور میکند ..


تا فردا با تابش دوباره خورشید ...

به پا خیزم در جستجوی دری دیگر ...


خوشا خورشید که در لحظه طلوع بر پوست دیوار جاری میشود ..

ودر اوج... بی خبر از غروب ..


بی اعتنا به شب ... به آنسویش سر می کشد ! ...

آنسوی دیوار چه خیال انگیز است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط المیرا | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط المیرا | 
دلم گرفتــــه ازین روزهای تکراری


ازین نوشتن ِ بی انتـــــهای تکراری


ازین عبور و مرور ِخیال ِ عصیانگر


ازیـن قلـــم زدن ِ بی ریــای تکراری


دگر نمی شود اینگونه ساده بود اما،


هنـــوز مانده به قلبم، هوای تکراری


چقدر خسته ام از سایه های اطــراف


چقدر خسته تر از این نـوای تکراری


و باز هم ستاره نیامد!...دلـم گرفت !


ازین همه خبــر و مبتــــدای تکراری


چگونه تازه شوم وقتی ازخودم دورم؟


و یا که غوطه ورم در دعای تکراری


چقـدر قصّه نوشتم ز راز ِ زنــدگی ام


ز عشق و بودن و این ادعای تکراری


همیشه زخم ِ دلم را به صبر آغشـتند


ولی اثـــر که ندارد ، دوای تکراری !


دلم هوای رسیــدن به آســمان دارد..

.
دگر بــریده ازین، انــزوای تکراری ...


 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط المیرا | 

 

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمهای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خونه ی سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

اونقدر می ریم که ساحل

از منو تو بشه غافل

قایقو با هم می رونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه

کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:59  توسط المیرا | 

زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است.

برای رسیدن به این لذت باید همینجا زندگی کرد

به معنای واقعی. هم اینک و هم اینجا.

زندگی کردن در امید، زندگی کردن در لحظه ی اکنون

و به تعویق انداختن آینده هراسی

و این است مفهوم زیستن در حقیقتی زیبا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 23:10  توسط المیرا |