تبليغاتX
المیرا
ایران
يادداشت های سياه .::
وقتي به انجام گل سرخ بيانديشي، بايد بميري، بمير كه ديگر از تو نخواهند گفت و خيابان نخواهد انديشيد، كجا رفت شاعر در به در كه شعرش را در ابتذال بازار به حراج نگذاشت چه كسي خواهد شمرد‌، قدمهاي اين همه شاعر بد نام را هر روز؟

كه از شدت بي نامي در رعشه ي بازار گمند نه غزلي، نه وزني، نه قانوني، نه حتا خط سياهي براي نشاني. شعر ميآيد و در يك قطره اشك به پايان ميرسد و تو در ضيافت مرگ، غرق در لذت، به رقت جاودانگي خيابان نميانديشي، سرانجام همين بود .... تو رفتي ، به همين سادگي نه آسمان براي تو گريست و نه حتا ثانيه ها به احترامت لحظه اي درنگ كردند مرگ آنقدرها هم سخت نبود

چه! سهلتر از زيستن، تو خواستي و رفتي، سنگي يادگارت نخواهد بود و ديواني، پر از وزن و قانون يادگارت نيست. شايد شعر تو روي كاغذ تنها براي گرم شدن جانت بود، اين دم آخر بسوزان اين درد واره هاي زيستن را، اين نشانه هاي ديدن را، كور باش، تنها براي لحظه آخر اهميتي نخواهد داشت، پس از تو گل سرخي اشكي بريزد .... يا فكرت، اين تنها قداست باقي را در آتش ناداني بسوزانند. مرگ حق نبود، به حق كرديد! تو و تصميم شب آخر در بستر گلبرگ رز فولادي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:38  توسط المیرا | 
 

پشت دیواری که نامش زندگیست (خانه) دارم ...

هر صبح در جستجوی یک در . یک روزنه . حتی ...

از شرق تا میانه راه غرب . میروم


اما غروب میرسد و

افسون گم شدن خورشید در پشت تیغه ی دیوار ...

پاها ..چشم ها .. و آرزو هایم را در ذره زمان محصور میکند ..


تا فردا با تابش دوباره خورشید ...

به پا خیزم در جستجوی دری دیگر ...


خوشا خورشید که در لحظه طلوع بر پوست دیوار جاری میشود ..

ودر اوج... بی خبر از غروب ..


بی اعتنا به شب ... به آنسویش سر می کشد ! ...

آنسوی دیوار چه خیال انگیز است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط المیرا | 
Ta ra neh ha
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط المیرا | 
دلم گرفتــــه ازین روزهای تکراری


ازین نوشتن ِ بی انتـــــهای تکراری


ازین عبور و مرور ِخیال ِ عصیانگر


ازیـن قلـــم زدن ِ بی ریــای تکراری


دگر نمی شود اینگونه ساده بود اما،


هنـــوز مانده به قلبم، هوای تکراری


چقدر خسته ام از سایه های اطــراف


چقدر خسته تر از این نـوای تکراری


و باز هم ستاره نیامد!...دلـم گرفت !


ازین همه خبــر و مبتــــدای تکراری


چگونه تازه شوم وقتی ازخودم دورم؟


و یا که غوطه ورم در دعای تکراری


چقـدر قصّه نوشتم ز راز ِ زنــدگی ام


ز عشق و بودن و این ادعای تکراری


همیشه زخم ِ دلم را به صبر آغشـتند


ولی اثـــر که ندارد ، دوای تکراری !


دلم هوای رسیــدن به آســمان دارد..

.
دگر بــریده ازین، انــزوای تکراری ...


 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط المیرا | 

 

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمهای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خونه ی سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

اونقدر می ریم که ساحل

از منو تو بشه غافل

قایقو با هم می رونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه

کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:59  توسط المیرا | 

زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است.

برای رسیدن به این لذت باید همینجا زندگی کرد

به معنای واقعی. هم اینک و هم اینجا.

زندگی کردن در امید، زندگی کردن در لحظه ی اکنون

و به تعویق انداختن آینده هراسی

و این است مفهوم زیستن در حقیقتی زیبا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 23:10  توسط المیرا | 

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست


غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست



لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد


پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست



از بوی دود و آهن و گِل مست می شود


در سرزمین من عرق کارگر سگی ست



جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی


اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست



آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ


این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست



بار کج نگاه شما بر دلم بس است


باور کنید زندگی باربر سگی ست



آدم بیا و از سر خط آفریده شو


دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:53  توسط المیرا |