تبليغاتX
المیرا - یاداشت سیاه
ایران
يادداشت های سياه .::
وقتي به انجام گل سرخ بيانديشي، بايد بميري، بمير كه ديگر از تو نخواهند گفت و خيابان نخواهد انديشيد، كجا رفت شاعر در به در كه شعرش را در ابتذال بازار به حراج نگذاشت چه كسي خواهد شمرد‌، قدمهاي اين همه شاعر بد نام را هر روز؟

كه از شدت بي نامي در رعشه ي بازار گمند نه غزلي، نه وزني، نه قانوني، نه حتا خط سياهي براي نشاني. شعر ميآيد و در يك قطره اشك به پايان ميرسد و تو در ضيافت مرگ، غرق در لذت، به رقت جاودانگي خيابان نميانديشي، سرانجام همين بود .... تو رفتي ، به همين سادگي نه آسمان براي تو گريست و نه حتا ثانيه ها به احترامت لحظه اي درنگ كردند مرگ آنقدرها هم سخت نبود

چه! سهلتر از زيستن، تو خواستي و رفتي، سنگي يادگارت نخواهد بود و ديواني، پر از وزن و قانون يادگارت نيست. شايد شعر تو روي كاغذ تنها براي گرم شدن جانت بود، اين دم آخر بسوزان اين درد واره هاي زيستن را، اين نشانه هاي ديدن را، كور باش، تنها براي لحظه آخر اهميتي نخواهد داشت، پس از تو گل سرخي اشكي بريزد .... يا فكرت، اين تنها قداست باقي را در آتش ناداني بسوزانند. مرگ حق نبود، به حق كرديد! تو و تصميم شب آخر در بستر گلبرگ رز فولادي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:38  توسط المیرا |